حرف جالب
خیلی وقته که برای دخترم چیزی ننوشتم، می خوام برات بنویسم که چقدر خانم شدی و حرف بزرگ و جالب و زیبا می زنی
، می خوام برات بنویسم که چکارهای قشنگی انجام میدی، امروز صبح وقتی از خواب بیدار شدی مثل همیشه سراغ باباتو گرفتی و گفتی کجاست بعد از اون هم رفتی سراغ بازی کردن من هم که مشغول غذا درست کردن برای ناهار بودم بعد از اون هم اومدمو کمی باهات بازی کردم اسباب بازیهایی که ریخته بودی رو با هم کمی جمع کردیم بعد هم برات موزیک گذاشتم
کمی رقصیدی در واقع سرگرم شدی تا بابا اتا از سرکار برگشت بعد هم به سراغ با اتا رفتی چون بابایی برای برگشتن کمی خرید کرده بودو سرگرم شدی با میوه ها،
من هم از فرصت استفاده کردم تا وسایل ناهار رو آماده کنم و به بابا اتا کمک کردی تا میوه ها رو بشوره قربون اون دستات برم که میوه ها رو شستی، بعد از ناهار هم کمک من کردی که بشقابها رو برداریم بعد هم رفتی باز سراغ بازی و کارتون نگاه کردی این ادامه داشت تا عصر شد قرار بود بریم بیرون، من مشغول آماده شدن بودم که برگشتی به من گفتی مامان ساناز همسر من کجاست منو بگیر نمی دونستم با این حرفت چی بهت بگم اول فکر کردم اشتباه شنیدم ولی بعد از اینکه تکرار کردی بیهوش شدم از خنده
، بعد هم زنگ زدیم به خاله لیلا و عمو میران که از اونا بپرسی خاله لیلا تعجب کرد و بیهوش شد .
قربون این حرف زدنت برم آخه این همسرم رو دیگه از کجا اوردی بعضی وقتا میمونم که چی جوابت رو بدم .



حرف جالب 
